برای بوییدن یک گل ** برای شنیدن یک صدا ** برای خواندن یک شعر ** چقدر تنها مانده ام
یـاس هایِ پــدری - می نویسم به یاد کسی که به یادم نیست
........... درباره خودم ...........
یـاس هایِ پــدری - می نویسم به یاد کسی که به یادم نیست
........... لوگوی خودم ...........
یـاس هایِ پــدری - می نویسم به یاد کسی که به یادم نیست
..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
.......جستجوی در وبلاگ .......

........... دوستان من ...........
.: شهر عشق :.
دل شکســــته
فرهنگی
یاس...
خـطـ خـــــــــطـی
بسوی ظهور

......... لوگوی دوستان من .........








............. اشتراک.............
 
............آوای آشنا............

 
  • یـاس هایِ پــدری

  • نویسنده : خاطرات سرد:: 91/10/28:: 12:16 صبح

    یخ کرده ام...

    هوا سرد شده یا دست هایِ دلم یخ زده و یا سرمایِ جدایی به جانم پیچیده؟!

    ..

    خودت به من یاد دادی.

    در ابتدای راهِ کودکیم، اولین بار که زمین خوردم،

    تــو اشکهایم را دیدی

    ولی...

    دستهایم را نگرفتی!

    روبرویم نشستی و گفتی : یه  "  یا علی "  بگو پاشو! قوی باش!

    و من یک " یا علی "  گفتم و ایستادم...

    در برابرِ تمام راه های ناهموارِ زندگیم

    در برابرِ تمام امواجِ خروشانِ زندگیم

    کودک تــو قوی تر از این حرفهاست...

    .

    .

    .

    از پشتِ پنجره یِ اتوبوس به تــو نگاه می کنم

    ایستاده ای رو به روی شیشه

    با یک فاصله یِ کوتاه

    و نورِ خورشید،

    که از میانِ برگ های زردِ جامانده از پاییز،

    صورتِ ماهت را نورانی کرده

    راستی چقدر خورشید بودن به تــو می آید

    تــو که سراسرِ زندگی ام مثلِ خورشید درخشیدی

    گرم و آرام و مهربان

    ولی من... چشمهایت را نمی بینم

    آخر تــو خورشید شده ای

    بی ادعا، بی منت، می تابی و گرم می کنی

    آه می کشم نا خودآگاه...

    کاش کمی آنطرف تر بروی

    کمی...

    ولی تکانِ لبهایت را می بینم

    لابد برایم دعا می کنی

    آیت الکرسی می خوانی...

    آوایِ رفتن که می پیچد در فضا،

    دست تکان می دهی

    و من برای لحظه ای اشک های جمع شده در گوشه ی چشمانت را. م ی ب ی ن م

    بغض می کنم...

    می خواهم لحظه ی جدایی، لبخندت را ببینم

    نه این اشکهایی که مردانگیشان به آنها اجازه یِ عبور از حلقه یِ چشمانت را نمی دهد.

    گوشی ام را در می آورم و برایت می نویسم:

    " دوستت دارم پدرِ عزیزم "

    لبخندت چقدر آرامم می کند

    آرامتر از همیشه...

    لبخندِ مهربانی که مثل موج می آید و دلتنگیم را با خود به اعماقِ دریا می برد

    .

    .

    راه می افتم

    برمیگردم و تــو هنوز آنجا ایستاده ای

    و من...باز هم صورت ماهت را...نه... نمی بینم

    .

    .

    با تــو با صدایِ اذانت آشنا شدم

    آوایِ آشنایی که مرا یاد او انداخت

    وقتی تــو در گوشم زمزمه کردی،

    که یادم نرود چرا آمده ام

    چرا زمینی شده ام

    تــو هم پیامبری بودی برایم

    پیامبری از جانب خدا

    که تسلایِ خاطرم باشی و تکیه گاهِ امنی برایم

    و الفبای با او بودن را به من بیاموزی

    و من " مسیر مستقیم " تا آغوش او را زودتر پیدا کنم

    .

    چقدر زود گذشت

    وقتی کودکی چند ساله بودم

    خودم را روی زمین به خواب می زدم

    تا تــو بیایی و آغوشت مالِ من باشد

    در آغوشم بگیری و

    با لبخند بگویی که باز هم؟!!!

    و از شیطنت کودکانه ام دلت شیرین شود

    و من با همان چشم های بسته بخندم و تــو پیشانی ام را گرم ببوسی

    .

    .

    مهربانی را باید از نگاهت خواند

    نه از کلامت

    و من این عاشقانه ی ساده را بی نهایت دوست دارم

    یادم نمی رود،

    روزِ قبل از رفتنم،

    کوله بارِ دلتنگیت را برداشتی و کنارِ سکوتِ غریبانه یِ باغچه نشستی

    آمدم کنارت...

    دیدم یاس می کاری و بلورهایِ نقره ایِ اشکت را می ریزی به پایش

    دستهای خاکیت را بوسیدم

     و گفتی،

    " این یاس را کاشته ام که وقتی رفتی،

    بوی تو همیشه بپیچد در فضای خانه مان

    تو یاسِ منی

    پاک و آرام و خوشبو

    مثلِ همین یاس بمان

    مثلِ همین یاس برگرد "

    .

    .

    دلتنگی و مهربانیِ پدرانه ات را چه زیبا در هم آمیختگی

    و مرواریدی کردی بر لوحِ دلِ یاست

    یاس تــو...

    یادم نمی رود حرفهایت

    یادم نمی رود

    من یاسِ توام بابای خوبم

    یاسِ تو می مانم

    فقط ....

    کمی آن طرف تر برو

    می خواهم صورتِ ماهت را ببینم...


    نظرات شما ()